اگر دنبال خند،سرگرمی و بازی و هیجان هستید لطفا با خنده بر روی این لینک کلیک کنید

با خنده وارد شوید

ما را با نظرات خود شاد کنید.

با خنده وارد شوید

ما را با نظرات خود شاد کنید.

با خنده وارد شوید
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
۰۷
خرداد
۹۴

آقا ما که رشته ی تجربی هستیم چرا باید ریاضی و فیزیک بخونیم؟!؟ یا شمایی که الان دانشجوی این رشته هستی خدایییش کدوماش به دردت خورده ؟!!؟!

مثلا یه جراح توی اتاق عمل!

- آقای دکتر شش مریض از دستم افتاد. چکار کنم؟!

- آرامش خودتو حفظ کن عزیزم. ابتدا شش بیمار رو تعیین علامت کرده و در دستگاه مختصات بذار تا موقعیتش مشخص بشه. بعد لگاریتمش رو بر حسب رادیان حساب کن. بعد از اون محاسبه کن که با چه نیرویی در سطح افق شش رو بلند کنیم که با صرف نظر از اصطکاک هوا به شکم مریض برسد و ...

واقعا باید جفت پا رفت تو دفتر برنامه ریزی کتب درسی !!!!!

۰۷
خرداد
۹۴

یکی از فامیلامون اسم بچشو گذاشته ســـپـــــنــــتــــا ما بهش میگیم پـــونــزده تا !! (3×5=15). منم میخوام اسم بچم رو بذارم چــاپـــنـــتـــا بهش بگن بیـــســـتا ! عددش بیشتره کلاسم داره! نه ؟!؟!؟!

۰۶
خرداد
۹۴

آقا من بچه که بودم یکی از تریحات سالمم این بود که جوراب میکردم پام پامو میکشیدم زمین الکتریسیته ایجاد میشد دستم میزدم به اینو اون جرقه میزد ..!!

یه روز به اتفاق خانواده رفتیم خون مادر بزرگم بعد یه نیم ساعت که نشسته بودیم من اومدم برم آب بخورم که دیدم مادر بزرگمینا از این دمپایی ابریا دارن یادمه یه جا خونده بودم اگه با این دمپایی این کارو کنم الکتریسیته بیشتری ایجاد میشه آقا ما اینو پامون کردیم یه نیم ساعت پامو کشیدم رو زمین رفتم تو پذیرایی دیدم بابام داره صحبت میکنه منم رفتم نوک انگشتم صاف زدم نوک بینی پدرم همچین جرقه ایی زد که تا 3تا کوچه اونورتر صداش رفت بقیه داستانم به علت ضربات وارده به خاطر نمیارم

۰۶
خرداد
۹۴

ماه رمضان پارسال بود! هیچکسی هم خونه مون نبود و تنها بودم! حوصله ام بدجوری سر رفته بود! رفتم اتاقم، داشتم همینجوری بین کتاب هام گشت میزدم که یهو چشمم خورد به یک کتاب آموزش آشپزی، که روز تولدم، یکی از دوستان دانشگاهی واسم هدیه گرفته بود!
منم که عاشق ابتکار های جدیدم، جَو منو گرفت و خواستم واسه ناهار یه چیزی درست کنم که انگشت هامم باهاش بخورم! (اصلا هم حواسم نبود که روزه ام، اصلا
)!
رفتم بیرون خرید و برگشتم خونه! طبق کتاب همه ی کاراش رو کردم و بعد از یکی دو ساعت تونستم غذا رو حاضرش کنم!
یه قاشق که تست کردم گفتم به به! عجب غذایی شده و مامانم باید به همچین پسری افتخار کنه! خلاصه جاتون خالی، نشستم خوردمش! یه ذره هم تو یخچال نگه داشتم بمونه تا خلاقیتم رو به رُخ مادرم بکشم! بعد از نیم ساعت دیگه اش گرفتم خوابیدم، بعدش که بیدار شدم، یه دل درد شدید گرفته بودم که بیا و ببین! گلاب به روتون همش میرفتم
WC! فکر میکنم نزدیکای ساعت پنج بود که مامانم رسید و منو تو اون وضعیت دید و منم کل داستانو واسش تعریف کردم که چی شده! هم کتابو بهش نشون دادم و هم وسایل مورد نیازی که هنوز از تو آشپزخونه جمع شون نکرده بودم و روی اُپِن بودن!
مادرم برگشت بهم گفت: پسره ی دیوونه، اولا: تو فرق بین آب و عرق نعناع رو تشخیص ندادی؟؟ دوما: این روغن زیتونه، نه روغن مایع! سوما: این منظورش فلفل دلمه بوده، نه فلفل! چهارما: ادویه هم باید میریختی، پس ادویه ات کووو؟؟ پنجما: تو اصلا میدونی یک حبه یعنی چقدر؟؟؟ اصلا اینارو بیخیالش، بگو ببینم، خِیره سرت مگه تو روزه نبودی؟؟؟

۰۶
خرداد
۹۴

امروز سوار تاکسی شدم، کرایه میشد پونصد تومن... منم یه پونصدی پاره از یه راننده ی دیگه گرفته بودم گفتم بذار قالبش کنم به این بنده خدا و خلاصه همینجوری که تو فکر پارگی پولِ بودم ، یه هو دیدم رسیدم به جایی که باید پیاده بشم

میخواستم تیریپ شخصیت بذارم واسه راننده مِن بابِ پارگی پونصدی، بگم "آقا من همینجا پیاده میشم، ببخشید پولم پارست"

که دیدم دارم از جایی که باید پیاده بشم رد میشم... یه هو حول شدم گفتم:

"ببخشید آقا... من همینجا پاره میشم!!!"

۰۶
خرداد
۹۴

یه بچه 3 ، 4 ساله تو مطب دکتر اومد یک هسته هلو داد بهم منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زیر میز

چند ثانیه بعد دیدم دوباره آوردش

این دفعه پرتش کردم یه جای دور دیدم دوباره آورد!

می خواستم این بار خیلی دور بندازمش که بغل دستیم بهم گفت عاقا این بچس، سگ نیست!

طرف بابای بچه بود

۰۶
خرداد
۹۴

کلاس اول ابتدایی بودم تو حیاط مدرسه داشتم سیب میخوردم ، بعد زنگ تفریح ناظم اومد سر کلاسمون و منو اورد جلوی بچه ها و گفت بچه ها امروز نیما یه کار خیلی خوب کرد و سیبی که یه گاز زده بود رو دور ننداخت و توی پلاستیک گذاشت تا بقیشو بعدا بخوره... بعد به من گفت نیما حالا اون پلاستیکی که سیبو توش گذاشتی از جیبت بیار بیرون تا همه بچه ها ببینن و یاد بگیرن . من : آقا نمیشه! ناظم: چرا نمیشه؟ من : آخه سیبو گذاشتم توی پلاستیکش و باهم انداختم دور !!!

۰۶
خرداد
۹۴

مامانم اینا از مکه اومدن

خیلی خوشحال و خندان برگشته میگه با خارجی ها هم حرف زدم

میگم مگه بلدی ...؟

میگه اره ازشون ملیتشونو هم میپرسیدم

کجا made in ؟

? Made in china

? made in Indonesia

کل فامیل ترکیدن یهو

الان دارم تیکه هاشونو جم میکنم

۰۶
خرداد
۹۴

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط

یکى بردارید. خدا ناظر شماست.

در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا

مواظب سیب‌هاست.

۰۶
خرداد
۹۴

معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت

بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.

بچه‌ها گفتند: بله

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟

یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.

خوش آمدید لطفا با نظرات خود ما را خوشحال کنید.با تشکر از حضورتان